محمد بن على ظهيرى سمرقندى
158
سندباد نامه ( فارسى )
بود بغايت تيره و تاريك . بيت شبى چون شبه روى شسته به قير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير نه آواى مرغ و نه هرّاى دد * زمانه زبان بسته از نيك و بد 1 و قصد آن كرد كه در ميان « 1 » كاروان رود و چيزى بيرون آرد . پاسبان را « 2 » ديد كه گرد كاروان مىگشت و در تيقّظ و تحفّظ ، شرط حراست و بيدارى مىنمود . صعلوك هرچند حيله كرد تا فرجه كند و بر طرفى زند ، ممكن نگشت . با خود انديشيد كه اگر از تك درمانم « 3 » ، مراغهاى بكنم « 4 » ، اگر از صامت نصيب نمىشود ، از ناطق چيزى به دست « 5 » آرم . مصلحت آن بود كه در طويلهء چهارپايان روم و ستورى نيكو بگيرم تا رنج من ضايع و سعى من باطل نگردد و به فال فرخنده بازگردم . پس در ميان ستوران رفت و آن شب به اتفّاق ، شيرى به عزم شكار بيرون آمده و در پايگاه چهارپايان رفته « 6 » ، از هول و فزع پاسبان مىترسيد و منتظر و مترصّد مىبود تا مگر مشغلهء پاسبان بنشيند و مشعلهء كاروانيان فرو ميرد ، ستورى بشكند و جراحت مجاعت را شفا و مرهم سازد كه : الجوع يرضى الاسود بالجيف « 7 » 2 صعلوك به احتياط تمام ، گام برمىداشت و دست بر پشت ستوران مىنهاد تا كدام فربهتر يابد ، برنشيند و از ميان بيرون آرد . در اثناى « 8 » آن جستجوى ، دست بر پشت شير نهاد ، به دست او از ديگر ستوران بهتر نمود و فربهتر آمد . برفور پاى در پشت شير آورد « 9 » و بر وى سوار شد و به تعجيل از ميان ستوران بيرون راند و شير از بيم شمشير صعلوك روان گشت و صعلوك او « 10 » را در جر و جوى مىراند « 11 » و شير در نشيب و فراز از خوف جان ، سهل العنان و سلس القياد او را منقاد مىبود .
--> ( 1 ) . ازمير : « ميان » ندارد ( 2 ) . آتش : « را » ندارد ( 3 ) . آتش : اندر مانم ( 4 ) . آتش : پاى زى مراغه بكنم ( تاشكند مطابق متن ) ( 5 ) . آتش : به چنگ ( 6 ) . آتش : « رفته » ندارد ( 7 ) . آتش : اين عبارت را با عنوان شعر آورده است ( 8 ) . ازمير : ميان ( 9 ) . ازمير : « به دست او . . . آورد » ندارد ( 10 ) . آتش : آن ( 11 ) . آتش : « به شتاب » اضافه دارد